سفر مکن
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٠  کلمات کلیدی:

 

هرچه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن

 یا که چو میروی مرا وقت سفر خبر مکن

 

گر چه به غم ستاده ام نیست توان دیدنم

 شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

 

روز جدایی ات مرا یک نگه تو می کشد

 وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن

 

دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو

 حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن

 

من که زپا نشسته ام مرغک پر  شکسته ام

 زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن

 

گر چه به دور زندگی تن به قضا نهاده ام

 آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن

 

یوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو

 رنج فراق میکشد خون به دل پدر مکن

 

هر چه که ناله میکنم گوش به من نمی کنی

 یا که مرا ز دل ببر یا زبرم سفر مکن

مهدی سهیلی


روشن بگو
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٠  کلمات کلیدی:

 

در مهر بی نظیری در دلبری به نامی

 چشم تو را بنازم کز هر نظر تمامی

 در جامه یی پرندین چون شمع در حبابی

 یا چون شراب گلرنگ لغزان میان جامی

 دل  های عاشقانست در دام گیسوانت

 صد افرین چه صیدی صد مرحبا چه دامی

 میخانه پیش چشمت تشبیه ناصوابی

 گلخانه پیش رویت تصویر ناتمامی

 بلبل زند صلایت آن دم که می نشینی

 گل سر نهد به پایت وقتی که می خرامی

 گل یا که ماهتابی یا زهره یا شهابی

 ای آفتاب مجلس روشن بگو کدامی

 ساقی اگر تو باش جان را به می فروشم

 وز چشم تست ساغر جم را دهم به جامی

 تنهای این دیارم ما را بخوان به بزمی

 ناکام روزگارم دل را رسان به کامی

 هر شام مرغ بختم آید به غرفه ی من

 اما هر صباحی پر میکشد به بامی

 آن طرفه نازنینان رفتند از کنارم

 ماییم و چشم گریان در حسرت پیامی

 ای باد نو بهاران دورست کوی یاران

 گر بگذاری بدان گل از ما رسان سلامی

 جان در غزل دمیدی اعجوبه ی زمانی

 گل بر سخن نشاندی جادوگر کلامی


نگاهی در سکوت
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٠  کلمات کلیدی:

 

 از کتاب طلوع محمد

 نگاهی در سکوت

  

 خداوندا! به دلهای شکسته

  به تنهایان در غربت نشسته

   

 به آن عشقی که از نام تو خیزد

  بدان خونی که در راه تو ریزد

  

 به مسکینان از هستی رمیده

  به غمگینان خواب از سر پریده

  

 به مردانی که در سختی خموشند

  برای زندگی جان می فروشند

  

 همه کاشانه شان خالی از قوت است

  سخنهاشان نگاهی در سکوت است

  

 به طفلانی که نان آور ندارند ـ

  سر حسرت ببالین میگذارند

  

 به آن « درمانده زن » کز فقر جانکاه
 

 نهد فرزند خود را بر سر راه

  

 بآن کودک که ناکام است کامش

  ز پا میافکند بوی طعامش

 

 

 

 به آن جمعی که از سرما بجانند

  ز « آه » جمع، « گرمی » میستانند

  

 به آن بیکس که با جان در نبرد است

  غذایش اشک گرم و آه سرد است

  

 به آن بی مادر از ضعف خفته ـ

  سخن از مهر مادر ناشنفته

  

 به آن دختر که نادیدی گناهش

  عبادت خفته در شرم نگاهش

  

 به آن چشمی که از غم گریه خیز است

  به بیماری که با جان در ستیز است

  

 به دامانی که از هر عیب پاک است

  به هر کس از گناهان شرمناک است ـ

 

  

 دلم را از گناهان ایمنی بخش

  به نور معرفت ها روشنی بخش

 مهدی سهیلی